|
برایش دعا کنید
برایش دعا کنید... امروز بعد از مدت ها وقت کردم و به دانشگاه سری بزنم و از بچه های قدیم خبری بگیرم. خیلی وقت است که فارغ التحصیل شدم و تقریباْ دیگر هیچکس را آنجا نمی شناختم. دانشگاهی که روزگاری در آن "بزرگی" می کردیم، الان کاملاْ برایم غریبه بود. خوشبختانه بطور اتفاقی یکی از بچه های قدیم را دیدم، پس از سلام و احوال پرسی متوجه شدم که بسیار گرفته و غمگین است، علت را پرسیدم، اول از پاسخ گفتن طفره می رفت، اما من ول کن نبودم، سمج شدم تا از زیر زبانش بکشم که علت این ناراحتی نیست. گفت:"خواهر زاده ام را یادت هست؟" خواهر زاده اش را ندیده بودم ولی وصفش را از بچه ها زیاد شنیدم، طفل پنج ساله شیرین زبانی که چند باری به همراه خاله اش به دفتر تشکل آمده که متاسفانه هر زمان که آمده بود، من یا کلاس داشتم با هم دفتر نبودم و دخترک با شیرین زبانی هایش، بچه ها را مجذوب و شیفته خود کرده بود. یادم هست که همان زمان بچه ها در گوشی بدون اینکه خاله اش متوجه شوند بهم می گفتند:"بیچاره دخترک، بیماری سختی دارد" پاسخ دادم:"آره یادم هست،اتفاقی افتاده؟!" همان موقع متوجه شدم که چه می خواهد بگوید. گفت:"بیماری اش به حد خطرناکی رسیده، حالش خیلی خراب است، صورتش سیاه و کبود شده" گفتم:"یعنی هیچ راه علاجی ندارد؟" گفت:"چرا، ولی هزینه درمانش بسار بالاست، پنجاه میلیون تومان خرج دارد، خواهرم و شوهرش تمام دار و ندارشان را فروخته اند و تنها توانسته اند بیست میلیون تومان جمع کنند" با نامیدی ادامه داد:"سیروز کبد دارد، طحالش بی نهایت بزرگ شده، دکترها از رفتن به مهدکودک منعش کردند و گفته اند اصلاْ نباید بدود یا بازی های کودکانه و جست و خیز کند" همین طور که دور می شد ادامه داد:"برایش دعا کنید، ما هم به حرم امام رضا رفتیم و ذست به دعا برداشتیم" من به فکر فرو رفتم که آیا واقعاْ علاوه بر دعا کردن، نمی توانیم برایش کار دیگری کنیم؟ از ظهر به این فکر می کنم که آیا هیچ راهی نیست؟ آیا نمی شود همانگونه که برای حمایت از "زندانیان سیاسی" کمپین تشکیل می دهیم، برای نجات جان این دخترک شیرین زبان هم گامی برداریم؟ کاش می شد کاری انجام داد. برایش دعا کنید... پی نوشت(۱/۹/۱۳۸۷): امروز دارم می رم شمال-بابل- برای دوره آموزشی تخصصی، احتمالاْ ۱۶-۱۵ روز نباشم.
|+| نوشته شده توسط مصطفی رسته مقدم در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 19:23 تک بعدی شده ام!!!
تک بعدی شده ام!!! تک بعدی شده ام!!! تمام روزمرگی هایم شده است صحبت در مورد آمدن یا نیامدن فلانی و یا این که اگر فلانی بیاید خوب است یا بد؟!!! یا این که آیا عجیب نیست فلانی که سال های سال است مهر سکوت بر لب زده و بارها و بارها در مقابل "نیاز" آمدنش "ناز" می کرده و عشوه می آمده، حال که هیچکس سراغی از وی نمی گیرد، اعلان کرده که "فلانی اگر نمی آید، بگوید تا من بیاییم!!!" گویی تمام صحبت هایم بالاخره باید به دموکراسی، جامعه مدنی، آزادی عقیده و بیان، حقوق شهروندی و ... و تازه آندم متوجه می شوی که مخاطبت یا با چشمانی که از تعجب گرده شده یا با بی خیالی از تو می پرسد:"خب به ما چه؟!!!" آن موقع است که اعصابت خورد شده و آسمان بر سرت هوار می شود و بعد خودت را می کشی تا برایشان توضیح دهی که هرچه می گویی به نفع خودشان است و ارتباط مستقیم با خودشان دارد تا بتوانند از "حقوق حقه و طبیعی" خویش دفاع کنند و ... بعد باز با چشمانی از حدقه در آمده مواجه می شوی که یا به چشم دیوانه تو را می نگرد و یا هم در دل غصه ات را می خورد که "طفلک یا عاشق است؛ یا دیوانه و یا هم سرخوش!!!" و بعد از سر دلسوزی و شاید ترحم، نصیحتت می کند که:"فکر نان باش پسرم که خربزه آب است!!!" و تو با خودت فکر می کنی مگر چقدر بین تو و این مردمی که غصه شان را می خوری و دغدغه شان را داری فاصله افتاده که باید کسی را پیدا کنی تا حرف های تو را برای آنان و سخنان آنان را برای تو ترجمه کند!!! و تو پشیمان می شوی از گفتن این نکته که "بی دموکراسی، بی جامعه مدنی و بی آنکه به شهروندی قدرتمند تبدیل شویم، نه تنها از پول نفت بر سر سفره مان خبری نیست بلکه نان و حتی سفره نان مان را هم از ما می ستانند" و بعد با خود فکر می کنی که شاید حق با آنها باشد. شاید تو بیش از حد تک بعدی شده ای که روزمرگی هایت پر شده از "ماکس وبر" و "منتسکیو" و "ماکیاولی" یا چه می دانم "هابز" و "ژان ژاک روسو" و ... به عنوان خداوندان اندیشه لیبرالیسم یا جنگ و جدل با این آن که چه کسی "تندرو" است و که "کندرو" و تو یادت رفته که گاهی می شود "اخوان ثالث" به دست گرفت و خواند:"هی فلانی زندگی شاید همین باشد!!!"یا "سپهری" را تورقی بزنم و بخوانم:"زندگی سیبی است،گاز باید زد با پوست!!!" یا آن شعرش که می گوید: "زندگی خالی نیست؛ مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست آری؛ تا شقایق هست، زندگی باید کرد!!!" نمی دانم شاید حق با همان سپهری باشد که: "من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت!!!"
|+| نوشته شده توسط مصطفی رسته مقدم در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 18:34 من برگشتم!!!
من برگشتم!!! امروز در راه برگشت از سر کار فردی که خودش هم «سرباز» بود مطلب نغز و جالبی در مورد تک تک حروف کلمه «خدمت» می گفت که هر یک از حروف،حرف اول واژگانی است که وقتی همه این حروف اول را کمباین کرده اند، واژه قابل تحمل «خدمت» تشکیل شده!!! متاسفانه از گفتن فلسفه همه حروف به دلیل شرایط ویژه معذورم ولی همین دوست نازک اندیش حرف «د» خدمت را اول واژه «دوری» و حرف «ت» را اول واژه «تنهایی» عنوان کرد که بسیار بجا و شایسته بود و من به شخصه در همین تجربه «دو ماه آموزشی» هم دوری و هم تنهایی را تجربه کردم!!! البته قبل از این مقدمه باید برای دوستانی که احتمالاْ از قضیه خبر ندارند، عرض کنم که دلیل غیبت دو-سه ماهه من از فضای نت و تعطیلی طولانی مدت وبلاگم، اعزام من به سربازی بود که باید اعتراف کنم که دیگر به هیچ عنوان دوست ندارم حتی خاطرات آن دوران «دور از خانه» را به یاد بیاورم...
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط مصطفی رسته مقدم در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 18:1 |
|

